مؤلف مجهول

331

تاريخ سيستان

كه طاهرست اندر بند ، و همه روز ماكان متأسّف بود كه [ 1 ] من طاهر را بديدى تا خدمتى كردمى بدان نيكوئى كه او كرد . تا روزى آن خادم بدان زندان اندر شد ، طاهر را بديد بشناخت ، دوان پيش ماكان شد كه طاهر اندر بند توست . ماكان بنفس خويش بزندان شد و طاهر را زمين بوسه كرد و خلاص كرد و عذر خواست اندر ندانستن ، و بياورد او را بجاى خويش بنشاند ، و خود به خدمت او بايستاد ، تا بسيار جهد كرد تا بنشست ، و صد غلام و صد كنيزك و بيست هزار دينار و صد هزار درم فرستاد [ طاهر را ] ، و كوشكى بيار است از بهر او ، و ستوران و مركبان نيكو چنان كه ماكان [ 2 ] و پادشاهان را باشد بفرستاد ، و يك ماه شب و روز مهمان داشت ، پس وزير خويش را نزديك او فرستاد كه خواهى تو مير باش تا من سپهسالار ، و اگر نه تو سپهسالار تا من بگويم كه مير الانارى ترا [ 3 ] اندر همه كارها ، طاهر گفت نيكو گويد اما اگر اين همى [ 4 ] براى آن همى كند كه من بر آستاى [ 5 ] حرم و اسباب وى كردم تا مكافات آن باشد ، من آن از آن كردم كه جدّان [ 6 ] من همه جهان بگرفتند ، هر جا كه بسراى آزاد مردان رسيدند همان كردند ، اين عادتى بود كه من از نياكان خويش نگاه داشتم ، او مرا سپاه سالار نبايد كرد و نه امير كه من مردى دشمن اويم و چاكر امير خراسان ، او را بگوى كه بر هر كه نه پرورده ئى اعتماد مكن ، خاصه بر دشمن ، من پروردهء نعمت امير خراسانم و از سيستانم ، و اگر من ترا بحرب اندر بيافتمى بدرگاه [ 7 ] فرستادمى و هيچ محابا [ 8 ] نكردمى ، پس ماكان گفت فرمان تراست ، گفت

--> [ 1 ] اصل : ماكان كه من ، و ظ : كاش كى من . [ 2 ] ظ : ملوكان . [ 3 ] كذا . . . ظ : مير الامرائىتر است . [ 4 ] اين « همى » يا همى بعد - يكى از آن دو زايد است . [ 5 ] يعنى در حق - در برابر . . . اين تركيب يعنى « بر آستاى » در تاريخ بيهقى هم به همين معنى آمده است . [ 6 ] جدان جمع فارسى جد است و اين جمعها در اين كتاب بسيار ديده شده است . [ 7 ] بدرگاه - يعنى بپايتخت و در خانه . [ 8 ] حابى محاباة و حباء ، الرجل : نصره - اختصه دون سواه - مال اليه ( المنجد ) و امروز ملاحظه و مراعات گويند .